تبليغاتX
لیلی نامه

وقتی خانوم خونه،توی یه روز،یکم بی حوصله باشه،آقای خونه با دیدن خانومش هزار برابر بی حوصله تر میشه!

وقتی آقای خونه،تو یه روز،یکم بی حوصله باشه،خانوم خونه،انقدر باهاش مهربونی میکنه که آقای خونه شاد و شنگول بشه!

ترجمه: به طور عجیبی حال و هوای آقای خونه،به میزان انرژی خانوم خونه وابستس!!ولی مقدار شادی و انرژی خانوم خونه نباید به چیزی بستگی داشته باشه...همیشه فووووووووووووووول!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:46 نويسنده لیلی |
الان بسیار بسیار عصبانیم

از دست خودم

و از دست کسی که دلیل عصبانیتم بوده است!!!

پ.ن:تو اون لحظه از اینکه داشتم حقمو ازشون میگرفتم،احساس خوبی میکردم!!

تو این لحظه ازاینکه،خواستم حقمو ازشون بگیرم،احساس حماقت میکنم!!

پ.ن:چه حسی بدتر از اینکه،احساس حماقت کنی؟

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:9 نويسنده لیلی |
دیشب داشتم به گذر زمان فکر میکردم.مثل یه مرد مغرور و پر ابهت میمونه.هر چقدر جلوش پرپر بزنی به حالش فرقی نداره...از میون تموم ناملایمات و ملایمات زندگی،خیلی اروم و ساکت راه خودشو میگیره و میره...انگار نه انگار که داره با روزگار ما بازی میکنه!!!

وقتی حالم خیلی خوب بوده،وقتی حالم خیلی بد بوده،وقتی اصلا حالی نداشتم!!،..این لامصب همینجوری مرموز و ثابت قدم تو پس زمینه داشته برای خودش حرکت میکرده...هی وایه من..بابا یکمم به فکر ما باش برادر!!!

+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:55 نويسنده لیلی |
بی خبر آمد...بی خبر رفت...

.

.

عید را میگویم!

+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 20:44 نويسنده لیلی |
خیلی خیلی زندگی را میفهمم اینروزها

اصلا وقتی آدم از مجردی،به متاهلی،ارتقاء مقام،پیدا میکند!!،گویا مجبور میشود تا فیها خالدون زندگی را بفهمد و هرگز نمیتواند خودش را بزند به نفهمی که راحت لم بدهد روی مبل و بستنی اش را لیس بزند و به چیز خاصی فکر نکند!

گویا ما به دنیایی امده ایم که :اولش طبیعتا نمی فهمیم،بعد نمی خواهیم که بفهمیم،بعد تشنه فهمیدن میشویم،بعد خودمان را به نفهمیدن میزنیم،بعد مجبور به فهمیدن میشویم،بعد چیز فهممان میکنند،و در آخر با کوله باری از فهمیده ها و نفهمیده هایمان،به زور به جایی هلمان میدهند که از درک فهم آن عاجزیم!!!

پ.ن:اگر شما فهمیدید چی گفتم،خودم هم فهمیدم!!!

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 11:22 نويسنده لیلی |
بلاخره،امروز، آخرین ژوژمان این ترم هم به پایان رسید و منم میتونم یه نفس راحت بکشم.یکی از پوسترامو میزارم تو ادامه مطلب...پوستری که درباره ی خودمون باید میزدیم...با تکنیک کلاژ کار کردم...آخه عشق کلاژم....آخرشم کلاژیست میشم!!!!
بقیش اینجاس
+ تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:36 نويسنده لیلی |
این عکس حجمی که گفته بودم...زشت شد.میدونم..واسه اون برشهای توش حسابی اذیت شدم.انگار تو عکسا معلوم نیستن.انقد دردسر..بدبختی قیافه هم نداره ازش استفاده تزییناتی کرد.مشتاقش بودید میفروشما.آهنیه..خیلی نازه
بقیش اینجاس
+ تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت 14:18 نويسنده لیلی |
دیروز تولدم بود.۵/۱۰/۶۶=۵/۱۰/۹۰

پ.ن:تولدم مبارک

+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 10:16 نويسنده لیلی |
علیک سلام!

من باب روزنگاری این ایام ،این که ، انجام کارهای روی هم فشرده را مینماییم،ان هم با کلی ناز و ادا و اصول و واه واه و اه اه

کار حجم که اتودش با مقوا بود و پس از تایید شدن،استاد گفت ببر با آهن بسازنش(چه جلافتا)

اینجانبات نیز پس از کلی(ناز و ادا و اصول و واه واه و اه اه...که در خط اولیه اشاره شد)..دست به دامان ابتدا خدای مهربان و پس از آن شوشو شدیم که این کوفتی را ببر یک جایی که بسازنش.

کاشف به عمل آوردیم که هرجا این اتود مقوایی را نشان میدهیم،سازنده پس از کلی نگاه های موشکافانه به طرح ،و توهین و تحقیر اتود،استاد و خود دانشجوی ما،قیمت نجومی ای را بر زبان آورده و ما را مثال یخ وارفته ای مینماید.پس از تجزیه ی این مسئله توسط ذهن تیزهوشم که :یک درس ۲ واحده ی فکسنی، چه ارزشی میدارد که ما اصفهانی بودن خود را زیر سوال برده و با دست و دلبازی پول را به جیب سازنده حواله کنیم،به نتایج ارزشمندی دست یافتم

که همگام و همراه با شوشو نقشه های شومی طراحی نموده و بر روی اتود خود اجرا نمودیم که به خاطر مختوش ننمودن ذهن شما عزیزان از گفتن آن معذور میباشم!

بلاخره زیرزمینی رو پیدا کردیم که تراشکاری بود و شوشو با خونسردی تمام برای آقاهه گفت که این یه وسیله تزیینیه و این طرح اولیش که ساخته شه،ا گه خوب در بیاد ،تو تیراژ بالا میسازیمش و...

و آقاهه با معصومیت و مهربانی خاصی کار ما را بدست گرفت و چه بسا در ذهن خود آینده ای را ترسیم مینمود که کار تحفه ی ما را در تیراژ بالا به ساخت میرساند وچیزی گیر جیب سوراخش می اید!!....

سرانجام و در فرجام این حجم ما هم درست شد.یعنی هنوز نشده.تا چند روز دیگه

پ.ن:یعنی من هر وقت استرس کارامو دارم به جای اینکه فعالتر شم و بشینم یه خاکی تو سرم بریزم میام تو نت!!خدایا قدری خونسردی عطا بفرما،شاید کاری از پیش بردیم!!

پ.ن:وقتی درست شد عکسشو میذارم!!بعد فحش ندید که این چه زشته و چرا کلی فیس کردی!!خداوکیلی خودم میدونم تحفه ای نیس..ولی بلاخره درسو باید پاس کرد دیگه

+ تاريخ شنبه سوم دی 1390ساعت 16:2 نويسنده لیلی |
آخر ترم نزدیک و کارهای دانشگاه روی هم انباشته شده!!...۱۵ واحد این ترمم همش درس عملیه.تنبل شدم...بجای اینکه بشینم به کارام برسم،وبلاگ گردی میکنم!!

پ.ن:خدایا به داد رس!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:24 نويسنده لیلی |